سلامدوستان
مدتيه سرم خيلي شلوغه.نتونستم وبلاگموبروز کنم.
ايشالا تواولين فرصت اينکارومي کنم.
راستي امروز روزه تولد يه عزيزيه اومدم بهش بگم:
تولدت مبارک.
البته واسش ميل فرستادم.به هر حال اميدوارم 100 سال با خوشي زندگي کني
91.8.18

کجايند عرب هاي پا پتي مرد نما تا اين شير زن و ببينن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هزار کودک همسايه را به خاطر مي آورم
که گل ميخک بر سينه زدند
و در آتش باران بمب و راکت
پله هاي زيرزمين را گم کردند و لاجرم
از نردبان ستاره ها به ملکوت آسمان رفتند.
هفت دقيقه بعد آن طرف تر
طرحي از اندام ما بر ديوار بود
که طولي نمي کشيد
در سايه موشک باران محو شود
ما سه نفر بوديم
نشسته بوديم
که صبور و فروتن موشک
از در وارد قهوه خانه شد!
مي دانيد!
جاز نبود، مجاز هم نبود
آن جا فقط انفجاري بود
که ما منفجرش شديم

مي خواستند
سرنوشتم را
با تقدير تلخ چفيه ام
- که هماره
نقشي از زنجيرهاي به هم پيوسته است-
پيوند دهند
کوشيدند چشمانم را نيز
با آن بپوشانم
اما نگاهم
هيچ گاه دست از تحقيرشان برنداشت
( از دفتر خاطرات يک کودک فلسطيني )

او هر شب
در دفترچه خاطراتش مي نويسد
از گلوله اي که مي گذرد از کنار پنجره اش
از کشته شدن مادرش مي نويسد
از ترسهايش
از کابوس هاي شعله ورش
دخترک فلسطيني
هر شب در دفترچه خاطراتش مي نويسد
با دردهايش
کابوس هايش را تسکين مي دهد
دخترک داشت خاطراتش را مي نوشت که
بولدوزرها بر دفترش ريختند و بر خاطراتش
حالا دخترک خفته است در زير خاک
فراموش شده
دخترکي که روزي خاطرات ناتمامش را مي نوشت
حالا بر قبرش
بچه هاي اسرائيلي بازي مي کنند و آواز مي خوانند
بچه هايي که نمي دانند غم فردا يعني چه
و نمي دانند
جايي که آنان بازي مي کنند مصادره شده است
و ما (اعراب)
همچنان به حمايت از اسرائيل ادامه مي دهيم
روزي ده ميليون دلار
و شعار مي دهيم
همه انسان ها برابر آفريده شده اند
و دخترک و مادرش را فراموش کرده ايم
روزي ده ميليون دلار
به اسرائيل مي فرستيم
روزي ده ميليون دلار!
داکتر ليلا ياغي ، شاعر اردني
ترجمه: برخوردار
اگر چه شب
بال هاي سياهش را
هر لحظه
گستر ده تر مي کند
اگر چه دست ظلمت
گلبرگ هاي نازک نور را
پرپر مي کند .
بيدار مانده ايم
تا آفتاب تازه
بر بلنداي گُرده خونين خاکمان
بنشيند
تا باران نوازش
بر خرمن سوخته ي زنانمان
ببارد
و گل لبخند
بر لبان کودکانمان
بشکوفد .
بيدار مانده ايم
پلک هاي مرگ
بيداري ديدگان منتظرمان را
بر نخواهد پوشاند
و سکون ،
گرد باد بلند گام هايمان را
به زنجير نخواهد کشاند .
بيدار مانده ايم
تا پرنده ي پيروزي
بالاهاي سپيده و ماني اش را
بر فراز زيتون زاران تاريکمان
بتکاند
و غبار رنج را
از رخساره مان
بستاند .
تيمور ترنج

واي چه احساسي، احساسي که از ديدن چشم هايش نصيبم شد. چشماني که آيينه معناي واژه هستي بود. پرهايش که پرچم سيار معرفت بود. غبار صدايش که نشانگر قدمت سفرش بود.
گفت: تو هماني هستي که احساس را دوباره براي خود معنا کرد؟! آري هماني که هنوز با ستارگان راز مي گويد!
آه چه قدر خسته شدم از اين جاده ها!
-مگر از کجا مي آيي؟
گفت: از هر کجا که صداقت هست!
من از سرخي غروب ميام، دوباره داشت چشمي را به ياد اشک مي انداخت به او کمي نشاط حزن آلود دادم!
من از پيش شازده کوچولو ميام، داشت غروب چهل و هفتم را تماشا مي کرد که ترکش کردم! به او بذر يک گل سرخ هديه کردم.
از پيش مرداب ميام، داشت يه داستان مي نوشت: آرزوي باران در کوير! به او جوجه اردکي هديه کردم.
از پيش سهراب ميام، داشت مي نوشت:احساس! به او هيچ ندادم چون در سرزمين رنگارنگ ذهنش همه چيز داشت.
من از پيش مجنون ميام، داشت به ستاره ها مي گفت چه قدر کم نوريد!به او اشک هديه کردم.
از پيش يک کودک فلسطيني ميام، داشت يه زيتون خون آلود نقاشي مي کرد!به او پاره سنگي دادم.
من از پيش...
من سفير دل هايم، من اميد بخش احساسم!
و فرياد تو را شنيدم ، فرياد قلب تو را ! شمع هايت را ديدم... و آمدم به تو صبر و مبارزه هديه کنم!

چشم بر همه دروغ ها، جنگ هاي در پس فرياد صلح، بي عدالتي ها درحجاب عدالت مي بندم.
اصلا بگذار پنجره اي را که به منظره اين دنيا باز مي شود ببندم، پلک هايم را روي هم بگذارم و در رويا خود را بگشايم.
اين جا ديگر همه چيز در گرو انديشه من است، بال هاي خيال را باز مي کنم و به اوج رويا مي روم، آرزويي مي کنم:
اي کاش انسان نگاهي به پشت سرش مي انداخت-نگاهي عميق-و مي ديد به قول دکتر شريعتي زنده است زندگي نمي کند و اي کاش انسان مي فهميد زندگي کردن چيست!
در سرزمين خيالم روزي را مي بينم که ديگر انسان شعرها را معنا نکند، روزي که انسان عشق را معنا نکند، روزي که انسان صداقت، دوستي، زندگي، عدالت را معنا نکند بلکه همه اينها معناگر انسان باشند.
روز هايي از راه برسند که انسان بچگي خود را در ميانه راه زندگي پشت در فراموشي نگذارد، لحظاتي که انسان بي وفايي، دروغ، ماديت، بي رنگي را از فهرست واژگان تزويرش پاک کند.
به انتظار روزي بنشينم که انسان ها ببينند آسمان آبي است و چه زيباست پرواز پرنده ها در آسمان و آنگاه بشکنند همه قفس ها را!
روزي که بخندد سهراب در پس چهره مرداب.
[21/2/1386- 4:49 ع] شير زن
[21/2/1386- 4:25 ع] کودک همسايه
[21/2/1386- 4:10 ع] چشمان هميشه باز
[19/2/1386- 8:16 ع] غيرتي ها نگاه نکنن
[13/11/1385- 5:54 ع] همنوايي با فلسطين
[16/2/1385- 6:4 ع] پرنده ي پيروزي
[14/2/1385- 4:19 ع] کبوتر مبارز
[14/2/1385- 4:1 ع] غم مخور
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 5
کل بازديد :2389
نام: | |
ايميل: | |



